فریاد
شنبه 24 اردیبهشت 1390
مشت میکوبم بر در، پنجه میسایم بر پنجرهها،
من دچار خفقانم، خفقان.
من به تنگ آمدهام از همه چیز!
بگذارید هواری بزنم:
- آی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی میگردم:
لب بامی، سر کویی، دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم،
آه!
میخواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چارهی درد مرا باید این داد کند
از شما «خفتهی چند»!
چه کسی میآید با من فریاد کند؟
[فریدون مشیری]



چه بگویم ؟ سخنی نیست
در همه خلوت این شهر، آوا
جز ز موشی که دراند کفنی، نیست.
وندر این ظلمت جا
جز سیانوحه ی شو مرده زنی، نیست.
ور نسیمی جنبد
به ره اش
نجوا را
نارونی نیست.
چه بگویم؟
سخنی نیست…
احمد شاملو
سکوت….
چه کسی میآید با من فریاد کند؟
زیبا بود یک گرم عزیز
لطف کردین.
فریاد ….
هی فریاد……